سلام. دوستان خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم. مربوط به 15 آبان امسال. در مدرسه شهید میثمی هست.
معلم کلاس اول جلسه ای بااولیا دانش آموزان داشت. بعد از احوال پرسی با اولیا اومد کیفش رو برداشت که بره بقیه حرفاش را از روی متنی که آماده کرده بود بخونه، تا چیزی یادش نره گفت بشینم یه چای بخورم تا گلوم تر شه. روی صندلی نشست چایش رو گرفت دستش من می خواستم باهاش شوخی کنم. من تا اومدم طرفش دستش رو کشید و چایی ریخت روی پیراهن و شلوار کتانی که پوشیده بود. روی لباسش چیزی معلوم نبود ولی شلوار ش یه جور شده بود انگار خودش رو خیس کرده بود . من و سایر معلمها از خنده روده بر شده بودیم و نمی تونستیم جلوی خودمون را بگیریم از خنده ی ما آقا معلمه حسابی شاکی شده بود. می خواست بره خونه لباس هاش رو عوض کنه که چند تا از اولیا جلوی در ایستاده بودند و می خواستند از آقا معلم اجازه بگیرن زودتر برن ویه جورایی راه بیرون رفتن از دفتر مدرسه براش بسته شده بود. زنگ تفریح تمام شد و معلمها با لب خندان به کلاس هاشون رفتن. اولیا یی که کار داشتند هی سراغ معلم کلاس اول را از مدیر که در سالن قدم می زد می گرفتند. قرار شد من برم از خونه آقا معلم اولی ها براش لباس بیارم. می خواستم برم گفتم یه زنگ بزن خونه هماهنگ کن برم برات لباس بیارم. زنگ زد خونه خانمش خونه نبود. دیگه داشت حسابی از کوره در می رفت، عصبی شده بود و این ور اون ور می رفت. و این کار ش ما رو تحریک می کرد تا بیشتر بهش بخندیم. نمی دونم چی شد و چطور شد که بهش پیشنهاد دادم بیا کت و شلوار منو بپوش. وقتی این حرف رو از من شنید اول خوشحال شد ولی بعد گفت کت تو برای من خیلی بزرگ می شه گفتم حالا میخوای امتحان کن ضرری که نداره. من کت و شلوار م رو دادم آقا پوشید و خودمم شلوار خیس را پوشیدم. از قضا کت من خیلی هم بهش می اومد. و انگار کت و شلوار منو به تنش دوخته بودند. خوشحال رفت و جلسه اش رو برگزار کرد و اون روز یه خاطر ه ای شیرین برای من شد و منم تصمیم گرفتم دیگه با معلمی که جلسه داره شوخی نکنم. امیدوارم که از این خاطره ی من خوشتون اومده باشه